سوگلی

همه زندگیم " درد" است؛ درد...

نمی دانم عظمت این كلمه را درك می كنی یا نه؟

وقتی می گویم درد،

تو به دردی فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از یك بیماری شدید بكشد...

نه؛

روحم درد می كند....


باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است ، آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است ، هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد ، های های دل دیوانه من پنهانی است .


چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد

چرا نگاه هايت نقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ... هيچ کس نبود

هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره

آری با تو هستم ..

با تويي که از کنارم گذشتي...

حتي يک بار هم نپرسيدي

چرا چشم هايت هميشه باراني است!!

یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 22:8 |- دختر شیطون -|

ϰ-†нêmê§